مهندسی زندگی

چرا فکر میکنیم زندگی مهندسی نمیخواد؟

مهندسی زندگی

چرا فکر میکنیم زندگی مهندسی نمیخواد؟

ایناهاش رسیدم

اینم از آسانسور

دکمه رو زدم و منتظر شدم تا آسانسور بیاد، راستی کجا میخواستم برم؟بماند...

دینگ

آسانسور رسید

در باز شد 

نگاهم با نگاه مرد میانسال جا افتاده ای گره خورد

در یک لحظه موج مهربانی و نگاه پدرانه اش مرا احاطه کرد.

گفت پسرم ما داریم میریم بالا، میایی؟یا میخوایی بمونی، یا میری پایین؟؟؟

چند لحظه مــکـــث کردم.

جداً من الان کجام؟ کجا میخوام برم؟

در هر صورت گفتم نه ممنون نمیام،

دینگ

دَر شروع کرد به بسته شدن.

ناگهان پام رو گذاشتم لای در و گفتم 

نه

ببخشید میام.

من رو هم بالا ببرید.

خیلی نرم و با آرامش از خواب بیدار شدم.

چقدر چهرۀ اون مرد برام آشنا بود و پر آرامش.

کاش بازم ببینمش.

قبر  امام حسین علیه السلام را 9 بار با خاک یکسان کردند و جمعا 17 بار سعی در تخریب داشتند اما سنّت الهی این است که حسین ع بالا برود

مشیّت الهی این است

کسی نمیتونه با خدا در بیافته

چراغی را که ایزد برفروزد            هر آنکس پف کند ریشش بسوزد

و این چراغ هدایت حداقل سالی یکبار جلوی ما روشن میشه، و میپرسه میایی با هم بریم بالا؟بریم کربلا؟ یا میخوایی درجا بزنی و یا میخوایی بری پایین؟

 

با حسینِ زهرا علیهما السلام بالا رویم.

از آن قول هایی که در روضه ها به تو داده بودم یک سال گذشت؟

از آن تمنا ها هم سالی گذشته؟

از آن عذر خواهی ها

از آن تعهد ها

از آن تغییر ها

از همۀ آنها سالی گذشت

در این یک سال آن گونه بوده ام که الان باید من سر افکنده بدنبال تو بیایم و تو مرا نپذیری نه اینکه همچنان توفیق اشک و روضۀ و سوز به من عنایت کنی و من همچنان قدر ندانم.

جدّاً که تو کریمی و خدا خوب میدانست که چه کسی را کشتی نجات قرار دهد.

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی      نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی

 

من بی وفا

من بد قول

من نمک نشناس

من نادون و جاهل

اما تو چی؟

مگه فقط رفیق با وفا ها و خوش قول ها و نمک شناسهایی؟

اصلا تا من و امثال من با تو رفاقت نکنیم، کی قرار حرمت نون و نمک بشناسیم و با وفا بشیم و اصلاح بشیم.

من دو کلمه میدونم،

اول اینکه با تمام بدیهام به عشقمون پایبند بودم و هرز نرفتم.

دوم اینکه مطمئنم اگر تو دستم رو نگیری سقوط میکنم.

سقوط مرگ بار برای من سقوط از اون دو چشمِ گیرایِ توست.

اگر خودت کمک نکنی، هدر میشم،خراب میشم، حتی هرز میرم.

دست من گیر که این دست همان است که من   سالها از غم هجران تو بر سر زده ام

متاسفانه اطرافیان شما مخصوصا همسر شما از آن بابت که (فعلا) اطرافیان شما هستند تضمینی ندارد که تا آخر شما را دوست بدارند و علاقۀ شان کم نشود،

این را بدانید که این شمایید که عامل اصلی کم یا زیاد شدن محبت دیگران به خودتان هستید

اگر در این راستا هیچ تلاشی نکنید مسلما نتایج مطلوبی هم نخواهید داشت

تعجب میکنم از افرادی که توقع دارند همسرشان آن ها را عاشقانه دوست داشته باشد بدون اینکه کوچکترین زحمتی به خودشان بدهند و رفتار خودشان را کنترل کنند.

نقاط ضعف و پلید اخلاقتان را بشناسید و روی آن کار کنید، چیزی مهمتر از این در زندگیتان نیست.شما خواه نا خواه دارید رفتارهایی را در خودتان ریشه ای میکنید ولی آیا میدانید آنها کدام هستند؟


اشتباه را حتی اگر انجام میدهی اشتباه بِدان

حتی اگر به آن معتاد شدی و عادتت شده آن عمل اشتباه، باز آن را اشتباه بِدان.

مرگ تدریجی عقل تو آنجایی آغاز میشود که سرطان توجیه

ده ماه گذشت. . .

چیزی حدود سی صد روز از آن دیدارِ عاشقانۀ مان،که چشمم خسته و خاکی، گره خورد به چشمه ات،زلال بود و افلاکی.

ده ماه گذشت و نمیدانی که چطور  بدون تو این ده ماه را گذرانده ام.

خودم هم نمیدانم،

تصورش هم مشکل است،

در این ده ماه فقط یک امید بود که پای خسته ام را میکشید در جادۀ ویرانۀ زندگی

ده ماه گذشت و من از آن شور و اوجی که نصیبم کرده بودی، ته نشین شدم.

تو هنوز در اوجی، عشقمان هنوز پا بر جاست این منم که در این 300 روز، 300 سال پیرتر شدم، فرسوده تر شدم و خاک گرفته ام.

تو دلیل حرکت و تحرک من بودی و هستی.

من ظاهرا از فرازِ تو فرود آمدم، اما باور نکن.

من  جدایی از تو دلربا خدا.

من آن جرعۀ آبم که از دریای وصلت جدا شدم، اما هنوز خودم را دریایی میبینم و میدانم که اتصالم به تو دور نیست.

هویت خودم را دریا میبینم نه گندآبی ساکن مانده، این سکون موقتیست

چیزی نمانده

دو ماه دیگر، شست روز دیگر

دوباره دریایی میشوم

دوباره موج میزنم

دوباره طوفان بپا میکنم

دوباره خودم را همراه با سیل دیگر عشّاقت در مسیر نجف-کربلا میبینم، و در آخر خسته از تمام جدایی ها

در آغوش میگیرمت تا بتوانم یک دل سیر برایت گریه کنم و شکایت کنم و عقدۀ دل وا کنم.

برایت تنها از تنهایی بگویم و غم غربت در میان جمع.

برایت از اوج جوانی با همین ظاهر شاد، تا گلو پیرِ تو بودن بگویم

 و گریه راه سخنم را ببندد و ادامه اش را با چشم برایت بگویم، با زبانِ اشک

و دستان پر مهرت را لمس کنم که اشک از چشمانم میگیری

میبینم که سرم را مانند مادری که پس از فراغی طولانی به فرزندش رسیده لمس میکنی و من گرم میشوم، مست میشوم، دردهایم همه تسکین میگیرد.

میبینم آن روزی را که به این جرعۀ نا چیز فرصت دریا شدن میدهی و از پس بیابانها غربت، به آبادانیِ نگاهت میرسم.

نگاهی که در تمام این 300 روز در حسرتش میسوختم، میسوختم، میسوختم.

نگاهی که در آن میخوانم

گر چه مستوجب صد گونه جفایی باز آ

 

من باز آمده ام، تو هم باز آ

تو هم هر چه کردم جمله ناکرده بگیر، طاعتِ نآورده ، آورده بگیر

باور کن با تمام کاستیهایم، من به تو وفا دارم

باور کن هیچ جا، بدون تو هوای زندگی ندارم.

باور کن به هوای تو زنده ام،

مرا بی هوا رها مکن.

مرا می دیدند و دلشان به حالم می سوخت تو را محکوم میکردند. که چه صیاد بی رحمی هستی.

برخی هم میدیدند و تو را تشویق میکردند که عجب مهارتی داری در شکار.

من هم، پای در بند و صید شده،مبهوت تماشای چهرۀ پر از غرور تو ام.

ولکن چه کسی میداند که چقدر بدنبال تو گشته ام

چقدر برایت خرامیده ام تا دست به صید بزنی و من شکار باشم و تو شکارچی

تا از بدست آوردن من هم تو افتخار کنی و هم من به وصال تو برسم.

من به مغلوب تو بودن افتخار میکنم، حتی اگر غلبه بر تو مرا ممکن بود.

مرا در بند بکش، اسیر کن.

مرا برای خودت تصاحب کن.مهربان نباش و راهی برای فرار نگذار.

مرا از هر چه غیر از توست بترسان، و از دید دیگران پنهان کن.

مرا از رفتن نومید کن.

بگذار ناچارِ تو باشم.

که همینم آرزوست.

بگذار متعلق به تو باشم و

بدانم که دغدغۀ تو داشتن من است.

                                                                                     

حیبب و محبوب سلام

کاش بیشتر میشناختمت تا بیشتر جذبت میشدم.

تویی که هیچ خیانت نمیدانی و منی که جز خیانت هیچ نمیکنم.

تویی که همیشه منتظرَمی و منی که همیشه کنجکاوانه همه جا میروم.

و دست آخر با خیالی آسوده و قلبی مطئن که هنوز برای من در آغوشت جایی هست باز میگردم.

آن آغوشِ اعتیاد آوَرَت

آغوشی که پر است از من و تو و دیگر جا برای غریبه ای ندارد.

تمام این منظومه با وسعت بی کرانش زندان است الّا آن آغوش کذاییت.

آغوشت رو به آسمان است.

همه از قتگاه تو برای قبولیِ طاعاتشان خاک میبرند، و من برای استمرار زندگی ام از لابلای شبکه های ضریحت "هوا" آورده ام.

باور کن که من به هوای تو زنده ام، و در هوایت روزگار را میتوانم بگذرانم.

هوای تو تازه میشود با سلامی از دور

" السلام علیک ای حضرت دوست"

من با تمام خطاهایم، با تمام نارفاقتی هایی که با تو کردم اما هرگز یک چیز را انکار نکردم و آن اینکه

تو عشقی و هستی، من هیچم و مستی، تو دلبری و من دلداده، هیچ وقت این دلِ واگذار شده را پس نده،

من خودم را با تو معامله کرده ام یادت هست که؟

من به جنس فروخته شده ات ناخونک زده ام ولی تو بیا و کرم نما و معامله رو فسخ نکن

از من زندگی ام را بخر و از آن خودت کن

رفتن،ماندن،تنفس،خور و خواب و خشم و شهوت همه را برای خودت کن

 من برای تو از همۀ دارایی هایی که خودت به من عطا کرده بودی گذشتم، من فقط تو را میخواهم

هر چند مستحکم نبودم در عمل اما در عشقم حفره ای نمیبینی که بوی تو ندهد.

ادعای عامل بودن ندارم اما با صدای بلند ادعای عاشق بودنت را دارم

من محو تو ام،

تمام پل های پشت سرم را خراب کرده ام تا تخیّلِ رویْ از تو برتابیدن هم سراغم نیاید

این اگر فانی شدن در تو نیست،چیست؟

از خودت کمی بیشتر به من بده

بیشتر لیاقتِ داشتنت را عطایم کن.

 

حضرت عشق سلام علیک

 

ادامه از پست قبل

 

 

 اما اگر ارتفاع را در نظر بگیرد، و با توجه به میلی درونی اش به رشد، بخواهد حرکت کند میتواند با تفکر و تدبر هدفی را بر گزیند که او را اشباع کند.

این چنین است که گوید:

 

 

آن که غمت را خرید لذت دنیا فروخت                باخبران غمت بی خبر از عالَمند

 

 

اگر به این درجه رسیدید دیگر بهشت به معنای ویلایی پر از

    در ادامه مطلب بخوانید...

 

 

بحران انسانها در طول تاریخ، جهل به ارزش انسانیت بوده.و از همین رو خودش را به تنوع و تجدد و نیازسازی مشغول کرده.

   در ادامۀ مطلب بخوانید...

تسویف

سی سال گذشت تا بفهمم فردا دیره

و این خصلتِ پشت گوش انداختن و امروز و فردا کردن چه ضربه های سهمگینی برای دنیا و آخرتم داره

از جمله محصولات تسویف(امروز و فردا کردن) در زندگی من: