مهندسی زندگی

چرا فکر میکنیم زندگی مهندسی نمیخواد؟

مهندسی زندگی

چرا فکر میکنیم زندگی مهندسی نمیخواد؟

مرا می دیدند و دلشان به حالم می سوخت تو را محکوم میکردند. که چه صیاد بی رحمی هستی.

برخی هم میدیدند و تو را تشویق میکردند که عجب مهارتی داری در شکار.

من هم، پای در بند و صید شده،مبهوت تماشای چهرۀ پر از غرور تو ام.

ولکن چه کسی میداند که چقدر بدنبال تو گشته ام

چقدر برایت خرامیده ام تا دست به صید بزنی و من شکار باشم و تو شکارچی

تا از بدست آوردن من هم تو افتخار کنی و هم من به وصال تو برسم.

من به مغلوب تو بودن افتخار میکنم، حتی اگر غلبه بر تو مرا ممکن بود.

مرا در بند بکش، اسیر کن.

مرا برای خودت تصاحب کن.مهربان نباش و راهی برای فرار نگذار.

مرا از هر چه غیر از توست بترسان، و از دید دیگران پنهان کن.

مرا از رفتن نومید کن.

بگذار ناچارِ تو باشم.

که همینم آرزوست.

بگذار متعلق به تو باشم و

بدانم که دغدغۀ تو داشتن من است.

                                                                                     

  • پدر !!

نظرات  (۰)

اولین نظر را شما گذارید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی